بار آخر
داشت می رفت برای چندمین بار همه آمده بودیم دم در
بابا قرآن کوچکش را باز کرد صورتش سرخ شد
احمدرضا را دوباره بغل کرد و بوسید.
احمدرضا که رفت گفتیم چه آیه ای آمد؟
گفت:« آیه ای بود که ابراهیم ژسرش را می برد برای قربانی.»
مکث کرد.
صورتش هنوز سرخ بود.
گفت:« این بار آخر است.»
شهید احمدرضا احدی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 20:5 توسط
|