خوابيدن روى سيم خاردار!
عمليات نصر هشت بود. هنوز تمام معبر را باز نكرده بوديم كه بچههاى گردان كنارمان درگير شدند. با خود گفتم: خدايا! مينها چه مىشوند؟ سيم خاردارها چه؟ نكند بچهها همه وسط ميدان مين پرپر شوند؟
ولى چيزى نگذشته بود كه صداى تكبير بچهها را بر بلنداى قله شنيدم. خوشحال شدم و با خيال راحت كنار ميدان مين دراز كشيدم. شش ساعت آنجا بودم و زخمهايم را خودم بستم.
صبح كه شد، در آنجا الياس را ديدم، كه سيمهاى خاردار به هيچ جاى بدنش رحم نكرده بود. فهميدم قضيه چه بوده! آن شب الياس روى سيم خاردارها خوابيده بود و بچهها از روى او رد شده بودند. هيچ وقت تبسم رضايتش را فراموش نمىكنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 0:41 توسط
|