عمليات نصر هشت بود. هنوز تمام معبر را باز نكرده بوديم كه بچه‏هاى گردان كنارمان درگير شدند. با خود گفتم: خدايا! مين‏ها چه مى‏شوند؟ سيم خاردارها چه؟ نكند بچه‏ها همه وسط ميدان مين پرپر شوند؟
 ولى چيزى نگذشته بود كه صداى تكبير بچه‏ها را بر بلنداى قله شنيدم. خوشحال شدم و با خيال راحت كنار ميدان مين دراز كشيدم. شش ساعت آن‏جا بودم و زخم‏هايم را خودم بستم.
 صبح كه شد، در آن‏جا الياس را ديدم، كه سيم‏هاى خاردار به هيچ جاى بدنش رحم نكرده بود. فهميدم قضيه چه بوده! آن شب الياس روى سيم خاردارها خوابيده بود و بچه‏ها از روى او رد شده بودند. هيچ وقت تبسم رضايتش را فراموش نمى‏كنم.