بچه‏ها در ميدان مين قرار گرفته بودند و اگر قدم از قدم برمى‏داشتند، پودر مى‏شدند. يكى از بچه‏ها آهسته به برادرى كه نزديكش بود، چيزى گفت كه خنده‏اش گرفت. بقيه با كنجكاوى و ناباورى دنبال علت بودند، كه يك نفر بلند گفت: برادرا! براى سلامتى خودتون فاتحه مع‏الصلوات.

بچه‏ها نمى‏دانستند در آن شرايط بخندند يا گريه كنند؛ با زبان بى‏زبانى مى‏خواستند بگويند: آخه بابا! ترسى، لرزى، دلهره‏اى. انگار نه انگار كه داخل تله افتاده بودند؛ خيال مى‏كردند در زمين سيب‏زمينى قرار گرفته‏اند.