فرمانده واقعى جبههها
دومين روز عمليات فتح المبين بود كه به اتفاق يكى از بچهها با آمبولانس از جادهى دهلران عبور مىكرديم. جاده از امنيت كامل برخوردار نبود. حدود 15 كيلومتر راه را طى كرده بوديم كه متوجه بسته بودن جاده شديم. در همين لحظه نيز صداى فريادى از كنار جاده به گوشمان رسيد و بلافاصله گلولهى تانك در چند مترى آمبولانس منفجر شد. به سرعت از ماشين پياده شديم و خود را پشت ديوار ريختهاى كه شايد بلندى آن نيم متر بيشتر نبود، پنهان كرديم. صداى فرياد از نيروهاى ديگرى بود كه آن جا سنگر گرفته بودند و گلولهى تانك هم توسط دشمن كه جاده را زير آتش گرفته بود، شليك مىشد. يك وانت و يك خودرو در آن محل بودند و دايم توسط تانك نشانهگيرى مىشدند، كه بالاخره خودرو مورد اصابت گلوله قرار گرفت. حالا آمبولانس ما هم غير از بچهها هدف سوم آنها شده بود.
آتش بسيار سنگين بود و هيچ كس قدرت عكس العملى نداشت. ولى عجيب بود كه تركش آن همه شليك پى در پى، آن هم با انواع گلولهها، به بچهها اصابت نمىكرد. موقعيت عجيبى بود؛ تنها كارى كه مىتوانستيم بكنيم، گفتن شهادتين بود و بس. چندين ساعت به همين حالت قرار گرفته و منتظر سرنوشتى كه نمىدانستيم چيست، بوديم.
در همين لحظات يكى از نيروهايى كه آن طرف بود، بلند شد و در ميان سيل گلولههاى دشمن، فريادكشان به طرف ما دويد و چهرهاى بين خوشحالى و وحشت داشت و به شدت هم مىگريست. بعد از اين كه پيش بچهها دراز كشيد و كمى آرام گرفت، گفت: از آن طرف جاده به شما نگاه مىكردم كه ناگاه متوجه شخصى كه در حال مراقبت از شما بود، شدم. او تورى را روى سر شما گسترده بود و از شما مواظبت مىكرد. همين موضوع مرا آن قدر هيجان زده كرد كه بدون توجه به گلولهها بلند شدم و به طرف شما دويدم، ولى ديگر او را نمىبينم.
پس از شنيدن اين گفتهها، انگار دوباره زنده شده بوديم. روحيهمان كاملاً فرق كرد و احساس جالبى كه حاكى از اطمينان به فرماندهى «قلب عالم امكان» بود، سراسر وجودمان را فرا گرفت.
هوا كمكم تاريك شد و ما هم قدرت تحرك پيدا كرديم. همان شب بچهها دوباره به محل ما رفتند و با عملياتى جاده را از خطر تانكها پاك كردند. از آن روز به بعد بود كه برايم يقين شد كه فرمانده واقعى جبههها در دست كيست و اين كه سلاح بدون داشتن ايمان، واقعاً ارزشى ندارد.